تبليغاتX
خیلی دور،خیلی نزدیک


خیلی دور،خیلی نزدیک





















این دو هفته ی میانی، روزهای اوج است!

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط P.M|

Teen Age:

Have Time + Energy …but No Money

Working Age:

Have Money + Energy …but No Time

Old age:

Have Time + Money …but no Energy


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط P.M| |

عالیه این عکس...

معلوم نیس چی به سر دخترایی که دیروز گرفتن اومده...

داماد همسایه مونم غیب شده! نیس! بیچاره یه پسر 8 ساله داره...

پ.ن: درس خوندن عصر 5شنبه، خفن کسالت آوره...

پ.ن: کتاب فروشی هم نرفتم... :(

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط P.M| |

آیت‌الله جوادی‌آملی گفتند: سرمایه عظیمی به نام نفت در داخل کشور است، اگر روزی به جایی برسیم که نفت بفروشیم و کشور را اداره کنیم، ورشکست می‌شویم. معظم‌له ادامه دادند: در این صورت نسل بعد همه نفرین‌ها را متوجه ما می‌کند که چرا شما سرمایه را فروختید، مگر آدم عاقل نفت می‌فروشد تا کشور را اداره کند. آیت‌الله جوادی‌آملی با بیان اینکه با نفت به عنوان سرمایه نمی‌شود کشور را اداره کرد، اظهار داشتند: یک وقت نفت فروخته می شود تا کارخانه ایجاد گردد و سدی ساخته و انرژی تولید شود، این تبدیل سرمایه به سرمایه است، اما اگر نفت فروخته شود و در قبال آن برنج و موز و ... وارد گردد، این تبدیل سرمایه به درآمد است. ایشان افزودند: آدم عاقلی که سرمایه‌ای مثل خاک و آب دارد اگر از کشور دیگر مواد غذایی وارد کند، معلوم می‌شود بی‌عرضه است. آیت‌الله جوادی‌آملی با بیان اینکه به اندازه کافی آب و خاک داریم، اما مدیریت می خواهد، اظهار داشتند: جهنم فقط برای آدم شرابخوار نیست برای آدم بی‌عرضه هم هست!

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط P.M| |

-درخت زیبای من!

-خورشید را بیدار کنیم...

اولی رو تو دوران دبیرستان خوندم و کلی کیف کردم :) دومی هم گویا در ادامه ی اولیه!

فردا میرم که طی یک خرید فرهنگی، جفتشونو بخرم! :دی خواستم اول دی اِلِشون کنم، بعد دیدم که لطف خوندن بعضی کتابا به اینه که بگیری دستتو ازشون لذت ببری :) در مورد اولی که یه جاهاییش گریه داره، گریه کردن پشت پی سی کمی خنده داره! :دی اما این که تو تختت و سکوت شبونه کتاب بخونیو باهاش بخندی و گریه کنی یه کیف دیگه داره :)

× وسط تمرینای DSD، یهو یاد این دو تا کتاب افتادم! :دی نمدونم چرا! :)) :دی

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط P.M| |

عروس عروسی دیشب، مهندس صنایع بود! اما شوخرش* گفته  نمی ذارم بره سرِ کار!!! مرتیکه عصر حجری سه نقطه! یکی نیس بگه آخه بدبخت! میری درس بخونی که زن همچین آدمی بشی؟!؟! واقعاً که!!

*همان شوهر در شکل و شمایل خر!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط P.M| |

یکی از معدود دلایلی که شاید ترجیح می دادم، پسر باشم این بود که مجبور نبودم هر چند هفته یه بار مو گندیده هامو از پوستم بکِشم بیرون  و تا اندرونم بسوزه و بعدشم انگار نه انگار که نهار خوردم از بس انرژی مصرف کردم...! به علاوه این که کثافت کاری و دنگ و فنگ هم داره! حکمتش چیه، معلوم نیس! که در می آن و رشد میکننو و آخرشم ناک اوت میشن! و دوباره درمیانو تو هم دوباره دخلشونو در میاری و... و این قصه هم چنان ادامه دارد!... آخر این همه مجاهدت چی میشه، معلوم نی!

راستی! امروز 13 آبان بود!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط P.M| |

کارش فوق العادس این مانا نیستانی... حتما کلیک کن، لذت می بری از این کارتون:  [کلیک]
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط P.M| |

ما هم از ویروس عزیز و خدماتش بی نصیب نموندیم!

امروز یونی رو تعطیل کردمو تمام روزو خوابیدم! :دی به لطف سوپ، آش، قرص سرماخوردگی، آب میوه، چای و مادر مهربان زنده موندم! :دی

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط P.M| |

یادم افتاد وقتی که سال اول دبیرستان بودم، دلم میخاست رشته ی "محیط زیست" بخونم... نمیدونم چرا! :دی خیلی خوشم میومد! یا حتی هواشناسی! :)) یادش به خیر سمانه به شوخی میگف: "میخای محیط بیست" و "هواشانسی"بخونی؟! :))) بعدشم کلی میخندید... :) به شهرسازی هم ارادت خاصی داشتم! :))

آخرش سر از فوارگی اطلاعات در آوردم! :))

کاش به ارادات قلبیم بیشتر توجه میکردم...!

بعداً نوشت: یادم اومد که م.کشاورزی هم جز اراداتم بود!=))

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط P.M|


Design By : Night Skin